![]() |
![]() |
|
| appetite |
|
.
|
|
+ نوشته شده در
88/08/18ساعت 21:27 توسط hamid |
|
|
میگن خدا همین وراست تو ذهنه خوابه من و توست یه جایی که تا برسی میگن که دیره هو برو میگن اگه صداش کنی به قلبه تو سر می زنه چه قدر صدات کنم خدا بیا که پایانه منه تو گریه ی ستاره ها سررو جاده ها میزارم نمیاد صدا ی پاد رو به اسمون میبارم من نسشتم بعده پایان تو بیا منو شروع کن مثه باران تا کی ببارم تو غروره من کمی طلوع کن پنجره ی امیدمو رو به خدا باز می کنم اونم منو نمی بینه گریه رو اغاز می کنم تو التهاب گم شدن کسی به یاده من نبود دنباله رده پای تو منو به انتها رسوند افتادم از چشمه خدا شکسته باله لحظه ها تکه کرده غمه دنیا رو دله خسته هو تنهام منم اونکه مونده پاییز زیره بارونو جدایی تو منو ببخش خدایا جز تو هیچ کسی خدایی
|
|
+ نوشته شده در
88/04/30ساعت 12:5 توسط hamid |
|
به گورستان نظر کردم کم و بیش بدیدم حال دولت مرد و درویش نه درویشی به دنیا بی کفن ماند نه دولت مرد برد از یک کفن بیش
|
|
+ نوشته شده در
88/03/03ساعت 1:16 توسط hamid |
|
اگر خواهم غمه دل با تو گویم جا نمی یابم اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم اگر جایی شود پیدا هو من یابم تو را تنها زشادی دستو پا گم می کنم خود را نمی یابم
|
|
+ نوشته شده در
88/02/10ساعت 12:55 توسط hamid |
|
|
گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند بر آن ها که مي هراسند بسيار تند بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق مي ورزند، زمان را آغاز و پاياني نيست
|
|
+ نوشته شده در
88/01/17ساعت 21:1 توسط hamid |
|
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمیرد. مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.
|
|
+ نوشته شده در
88/01/17ساعت 20:58 توسط hamid |
|
|
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
|
|
+ نوشته شده در
88/01/17ساعت 20:55 توسط hamid |
|
نمي گويم فراموشم مكن هرگز ولي گاهي بياد آور رفيقي را كه ميداني نخواهي رفت از يادش
|
|
+ نوشته شده در
87/12/23ساعت 1:42 توسط hamid |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به همه ی مهربونا
من حمید از گرگان این وبلاگو تقدیم می کنم به همه ی دوستایه گلم که دارن الان این متن و می خونن |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|